مسلخ

بسه،شکنجه ام نکُن
خسته ام،زنجیرم نکُن
شکستی بال و پَرمن؟!
توقفسم، دیگه نکُن.
با دلم کم بازی بُکن
برو ، توطنازی نکُن
هرچی که ساختم دوباره
ویرونه تر، ازاین نکُن
چقدر واست زجر کشیدم
دل و، بمسلخ کشیدم
خوش بود دلم ،بسادگی
می گفتم هستی تو،یکی
دست زِ همه چی کشیدم
لبخندزدم ! خندیدم !
بجای اُنهمه جفا !
باهات میکردم ،من وفا
بجای تزویر ودُروغ!
برام بودی تو پُر فروغ
یه بارمیگم،اینوبدون
واسه همه ،خواستی بخون
تا دنیا ، دنیا میمونه
عشقت تو قلبم مهمونه
تنها یه اسم و میدونه
واسه تو تنها میخونه
اما بگو عزیزترین
قدرچشای بسته ام و
این دل زاروخسته ام و
چقدر،دلِ تو میدونه ؟؟؟.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: