هوس

باور نداری میدونم هرچی بگم بی اثره
میخوای که از پیشم بری این لحظه های آخره
دلت یه جا اسیر شده نمیگی اما میدونم
حسی نداری تو به من از توی چشمات میخونم
یکی دیگه تو زندگیت اومده که بی خبره
از این که روزی میرسه که مثل من دست به سره
بی خبره از دل تو از اون دل سیاه تو
میشینه با هزار امید تو لحظه چشم به راه تو
نمیدونه که قلب تو اسیر دست هوسه
واسه کسی که عاشقه تقدیر تلخ قفسه
میری ولی اینو بدون سوزوندی روزگارتو
هیچ کسی نیست که مثل من بشینه تو حصار تو
پیدا نمیکنی کسی که مثل من عاشق باشه
تو گفتن حرف دلش اینجوریا صادق باشه
آخر حرف من اینه اسیر دست هوسی
هر جای دنیا که باشی زخمی دست قفسی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com