بازی زندگی

بازی زندگی چِقَد منو به بازی میگیره
دل منو که عاشقه به ضرب تازی میگیره
رحمی نداره تو دلش باور نداره عاشقم
گناه من همینه که تو بازیاش یه صادقم
نگاشو از نگام گرفت جدایی بین ما نشوند
لحظه هامونو تیره کرد با آتیشی که اون سوزوند
عشقمونو به غم فروخت به قیمت تباه شدن
قسم به این همه ستم که لحظه هام سیاه شدن
طاقت نداره دیگه دل نفس نداره دیگه اون
پر از عذاب و خستگی نشسته تو حصار خون
اشکی نمونده تو چشام شوقی نمونده تو نگام
خدا میدونه که فقط تو زندگی اونو میخوام
فقط اونه که واسه من تعبیر ناب رویا هاست
یادش همیشه با منه با این که از چشام جداست
تنها یه آرزو دارم یه بار دیگه ببینمش
از باغ عشق و آرزو یه بار دیگه بچینمش

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

490
۵

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com