پرنده ی مهاجر

پرنده ی مهاجر

روزِ اول به تو گفتم ، همه چی یادت میاد؟
دردم و با خون نوشتم ، ندیدی، خیلی زیاد؟

به تو گفتم من همینم ، در کنارت می مونـم
من اسیر روزگارم ، توو دیارت مهمونـــــــم

دلمُ با خنده هات ، کاشتی تویِ گلدونــــت
وعده ها دادی عزیزم ، منتظرم توو ایونــــت

بارها خوندی دلم رو ، اومده دیدارِ تــــــــو
با چه سختی ها رسیده ، خسته شد از کارِ تو

برگشتم و عطرِ جدایی ، تار کرده آسمونـــــم
بارش اشک و غریبی ، مونسی گشته توو جونم

بارها داد زدم و تو ، آهِ فریادم شنیـــــدی
دل به دریاها سپردم ، مگه شادیمُ ندیدی

اومدی با صد بهونه ، خوندی از عشق و وفایم
با همون لبخندِ تلخت ، کشتی دردِ لحظه هایم

در یه جایی زنده بودی ، نزد خویشانت اسیری
بی پناهی تو کشیدم ، من نباشم تو می میـــری

حالا که خاطره ها رو ، به فراموشی سپردی
نور مهتاب چشامُ ، رو به خاموشی کشوندی
تو همونی که درونِ ، دردِ من آهی کشیدی
چی شده طناب عشقم ، ناگهانی تو بریــدی

ببینم می تونی با من ، توو سفر همراه باشـی
توو نشیب زندگیمون ، بی خطر در راه باشی

دیدی این دور و زمونه ، بی وفایی ها چو باده
رسمِ عشق و عاشقی ها ، با جدایی ها زیـــاده

ای پرنده ی مهاجر ، پر زدی تویِ ترانـــــــه
اشک و غم هاتُ نریزی ، تویِ قلبم بی بهانه

توو این سکوتِ نیمه شب ، دل غرقِ اشک تو شده
غروب زرد آسمون ، زیور عشقِ تو شــــــــــــــده
با اون همه قول و قرار ، حاضری با من بمونی
توو جشنِ آرزوی من ، سرودِ شادی بخونــی

بارها گفتی به من از عشقِ تو پشیمونــــــم
می تونی باور کنی ،یه عمری رو تو زندونم

اون پشیمونی عزیزم توو دلم جا نداره
مثِ تو ، توو زندگیم یرنگ زیبا نــداره

اگه دوسم نداری برو خدا به همراهت
منم خدایی دارمُ ، دلم پرید از نگاهـت

جاسم ثعلبی ۳۱/۰۳/۱۳۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

571
۱۹