زاویه منفرجه

یادم می آد بچه گیها زندگیا چه ساده بود
با اینکه پیشرفتی نبود خیلی چیزا آماده بود

صفا ، صمیمیت ، خوشی رنگ و جلای دیگه داشت
خانم جونم به جز بدل ، چند تا طلای دیگه داشت

آخ که چه حالی می شدیم وقتی اذونو می زدن
خش خش برگای درخت زنگ خزونو می زدن

جمع می شدیم رو پشت بوم داد و هوارمون به راه
شبا همه دور هم وتنبک و تار مون به راه

خاطره های آقاجون وقتی که نقلمون می شد
نشستن و خیره شدن راستی که شغلمون می شد

خلاصه اون روزا دلا یه جور صفای دیگه داشت
قصه ها شم حتی توشون عشق و وفای دیگه داشت

اما حالا یه جور دیگس حال و هوای آدما
کم شده ارتباطشون سرده دمای آدما

فقر شده خصلتشون مرام و منطق ندارن
توو دوره ی سخنوری زبون ناطق ندارن

به خاطر قرن فلز عشقا شده مکانیکی
دوسِت دارم گفتنمون با واژه های تکنیکی

سنجش آدما شده پول و مقام و درجه
فاصلشون با هم دیگه زاویه ی منفرجه

بگذریم از خیلی چیزا آی آدمای زنگاری
سیاسی شد حرفای من یک سر سوزن انگاری

آی آدما ساده بگم خیلی بدی زیاد شده
تموم زندگی ما پر از غرور و باد شده

خدا کنه دوباره باز زنده بشن خاطره ها
نهایت فاصلمون بشه همون پنجره ها

از این نویسنده بیشتر بخوانید: