خاطره های بی رنگ

دارم به آخر میرسم تحملم تموم شده
حس میکنم که زندگیم به پای تو حروم شده

ثانیه های بی معنی ان ، شوقی نمونده تو نفس
محکومه دل به هَجمه شلاق بی رحم قفس

چی ساختی تو برای من؟ یه زندگی پر از عذاب
یه زندگی که مَتنِشِه نقش کشیده از سراب

باور ندارم که دلم چجور به پای تو نشست
تو دنیای پر نقش و رنگ به هیچکی جز تو دل نبست

شدی غریبه با دلم احساسمو نمیدونی
به فکر رفتی فقط خط منم نمیخونی

به من که عاشق توأَم بی اعتنایی میکنی
انگار نه انگار که دیگه من با تو و تو با منی

باشه تمومش میکنم این قصه ناخونده رو
دونه دونه خط میزنم خاطره های مونده رو

تو رو فراموش میکنم میسپارمت به خاطرات
اون خاطراتی که دیگه رنگی ندارن تو نگات

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com