ابر تلخی

صدای تندی بارون

روی شیشه های لک دار

چشمای گرم مریضم

خیره به ساعت تب دار

سادگی غم قلبم

تو تگرگ وحشیانه

تیکه پاره شدن دل

تن دادن به یک شبانه

تلخی یک هفت شنبه

سر لحظه های هرروز

تو دلم میگم که فردا

نشه بازم مثه امروز

یه کرور راه نرفته

انتخاب سرِ دو راهی

صحبت از محال ِ‌ممکن

که میدونم “میشه” گاهی !

گر گرفته پای رفتن

رو زمین سرد سنگی

شرشر بی وقفه ی دل

واسه خاطرات رنگی

آبی ِ خوش یه خودکار

میون مرگ تدریجی

یه جرقه مثه رویا

یه ترانه توی گیجی

یه اتاق دلخوشی من

به یه کاغذ سفیده

یه نقطه ، یه اول ِ خط

فردارو هیشکی ندیده

اینی که “باید” بخوابم

شده جبر روزگارم

خیلی از آدما “خواب”ن

من ولی هنوز “بیدار”م

از این نویسنده بیشتر بخوانید: