خیلی دلم پُره

یه آدم دیگه شدم ، شدم مثه مجسمه
دنیای من خیلی بده؛ دنیام دیگه جهنمه
اسیر زندگی شدم خسته ی تنها موندنم
قلبم و تیکه می کنم ؛ اما خدا اینم کمه

خواستم بشم ناجی اون دستای گرم بی ریا
اما نذاشتن سایه ها ، اون سایه های روسیا
دلم میخواست با اون چشا یه آدم دیگه بشم
چرا نذاشتن ای خدا ؛ چرا نذاشتن آدما ؟؟؟

منم شدم سرد و سکوت ؛ یه آدم تیره و تار
خیلی دلم پُره خدا ؛ از رسم تلخ روزگار
بدجورییم شکستَمو یه ذره مهلت ندادن
به داد قلب من برس خالق من ؛ پرورگار!!!

فقط تویی که می تونی قلب مو آروم بکنی
تموم اون آدما رو به حالم محکوم بکنی
چشام دیگه سو ندارن ؛ اسیر تاریکی منم
فقط خدا تو می تونی ؛ حالمو معلوم بکنی

ترانه ای که ملاحظه می کنید دقیقا در تاریخ ۸۷/۶/۲۹ سروده شده ..کم و کاستی ها شو می بخشید …

اما لطفا نقد بفرمایید تا کاستی هاشو برطرف کنم..

ممنونم از لطف همیشگی شما …

از این نویسنده بیشتر بخوانید: