نور چشمای قشنگت…

تف به روزگاربیاد که منو اینجوری شکسته.
غم مگه جایی نداره که ور دلم نشسته
روزگار بی مروت رگ و ریشمو سوزونده
رو لبم آبی نریخته.جونمو به لب رسونده
وقت جاری شدن من پیش روم هزار سد اومد
از همه پیومد بد پی هم پیومد اومد
دیگه هیچ میلی ندارم به طلوع صبح فردا
آخه هرجا که تقلا میکنم می افتم از پا
به امید کی بشینم تو شبای بی ستاره
میدونم آخر قصم رنگ خوشبختی نداره
تو شبای سوت و کورم ولی یک ذره ی نوره
که میتابه رو وجودم با وجود اینکه دوره
نور چشمای قشنگت همون یک ذره امیده
میدرخشه توی شبهام و به من امید میده
….

از این نویسنده بیشتر بخوانید: