خدا لالائی می خونه

 

تو هر جای زمین وایسم نگاهت اخر دنیاست

بذار گم شم توی چشمات خودش تعبیر یک رویاست

شبیه عکس ماه تو اب شبیه حس پروازه

نگاهت شاعرم کرده نگاهت شعر میسازه

میشه با دستای گرمت زمستونو پر گل کرد

میشه رد شد از این سرما واسش اغوشتو پل کرد

تموم دنیا می دونن که تو محکوم و زیبائی

میون شهر تو چشمی مثه یک غلط املائی

برای داشتن چشمات تموم دنیا میجنگه

خلیج فارس بازی بود نگاهت عامل جنگه

گاهی حس میکنم شب ها به جای ماه می تابی

خدا لالائی می خونه برای تو تو می خوابی

محال مال من باشی محال بازی برگرده

من ازچشمات می خونم یکی هست عاشقت کرده

می شد فرهاد شم با تو می شد یک کوه رو خم کرد

نگاهت کاری با من کرد که روزگار با بم کرد

علیرضا ستارپور – تابستان ۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

https://www.academytaraneh.com/34470کپی شد!
1018
۱۳