قهوه

دیگه فهمیدم بهم حسی نداری
چون که  نگاهمو اصلا نمیخونی
چون دیگه شبایی که دیر میکنم
سر این میز شام بیدار نمیمونی

خیلی وقته که فقط توی خیالم
با تو میرم زیر بارون پاییزی
دیگه حتی این شده مثل یه رویا
که برام یه فنجونِ قهوه بریزی

ولی کاش نذاری بری از پیشم
همین که بمونی خیلی عالیه
فقط بودنت واسه من بَسَمه
همین که تو باشی خودش کلیه

دیگه هر اتفاق بدی بیفته
نمیپرسی ازم چی شده عزیزم
هرچقدر غمگین باشم نمیزاری
روی شونه هات دردامو بریزم

آرزومه که فقط یه باره دیگه
شبا قدم بزنیم تو اون خیابون
دستمو بگیریو عاشقتر شم
بازم عرق کنه تو هم دستامون

ولی کاش نذاری بری از پیشم
همین که بمونی خیلی عالیه
فقط بودنت واسه من بَسَمه
همین که تو باشی خودش کلیه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: