نظر بازی با تو

باز با فکر خیالــــــــــت هر شبم
تا به درگاه ســــــــحر بازی کنم
باز باید بی تو اینجا بشکــــــــنم
باز دل را بی تو من راضی کنم

تکیه گاه شانــــــه ات بر من بده
تا به آغوشت بریزد قامتـــــــــم
درد تو دارم نمی دانی مــــــگر ؟
هر زمان و روز و ماه و ساعتم

فکر این تنها شدن در انتـــــــــها
می گدازد این روان خــــسته ام
گر چه می خندم ولی دردم ببین
در شکستن باز هم دل بســــته ام

معـــــــــنی تکرار بودنهای من
شوق یک تنهـــــــا شدن با یاد تو
فکر آن شرم لطیــــــــف بودنت
خنده هــــــا و گریه و بی داد تو

می روم با صد امید نا امیــــــد
قسمتم در عــــشق با تو درد بود
از بهار عمر تا این فصل ســرد
رنـــگ برگ بودن من زرد بود

از این نویسنده بیشتر بخوانید: