عطر سیب حوا

تو و این لحظه های وسوسه ، تردید و بی تابی
من و یک عالمه رویا و این شبهای بی خوابی
به این احساس مجبوری،به حس موندن و رفتن
همیشه با همین احساس، منو از دست می دادی
 
همیشه فکر میکردم پناه هق هقم باشی
دلم خوش بود ،تونستی که آسون تو دلم جا شی
تو آشوبی از این شبها که تکرار منه روزش
من و امید اون روزی که یک شب عاشقم باشی
 
تو غمگین سمت در میری، ته چشمات می خندی
تموم آرزوهامو به خنده هات  میبندی
صدای قلبم از سینه داره میکوبه تو خونه
صدای در که میگه تو فقط به لحظه پابندی
 
تو اون بودی که عطر سیب حوای تو خامت کرد
نمی رفتی و ابلیس توآسون سر به راهت کرد
همش رو به خدا گفتم یه کاری کن پشیمون شه
تو رفتی و خدا هم مثل من تنها نگاهت کرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: