بهار

من برات خوردم قسم که هیشکیو جز تو نخوام
تو زندگی بَعدِ خدا معبود من باشی برام

احساسمو عاشقونه تنها بذارم پای تو
نذارم هیچ کسی بیاد تو دل بشینه جای تو

گفتم که مرگ من بهار کنار تو نبودنه
کار دلم تو زندگی عشق تو رو ستودنه

تو لحظه های زندگی برای من آرامشی
برای من که زخمی ام دستی پر از نوازشی

اما پشیم نموندی و سوزوندی روزگارمو
نگه نداشتی حرمت هر لحظه انتظارمو

چقد به پات نشستم و دلم پِیِ کسی نرفت
ساده بگم که بد جوری دلم به بیراهه میرفت

خیال میکرد با عشق تو میشه به هر کجا رسید
اما یه لحظه حتی اون اَزَت محبتو ندید!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

1086
۵

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com