حصاری از سیاهی

خودم رو تو حصاری از سیاهی،
خودم رو تویِ زندون جا گذاشتم!

پذیرفتم همه دردا رو آره
تو این غمهای پنهون پا گذاشتم!

دلم می خواست رها شه از تو زندون
دلِ افسرده وُ غمگینُ خسته َم

باید باور می کردم اولین بار
خودم درهای زندونم رو بستم!

دلم تنهاترین تنهایِ دنیاست
تو تنهاییش قراره اون بپوسه

قراره با چشایِ بازِ بازش
آره،اون صورتِ مرگُ ببوسه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: