دوری

من هنوزم واسه تو یه بی قرارم میدونی
اما نمیخوای پیش من تو عاشقونه بمونی

نمیخوای که لحظه هات کنار لحظه هام باشه
صدای گرم خنده هات مرهم گریه هام باشه

میگی تمومه فرصت بودن با تو همسفر
نمیشه مال هم باشیم من تو از یادت بِبَر

انگار دیگه خسته شدی از این همه دوری من
عشقمو حاشا میکنی میگی که حرفشو نزن

تکراریه روز و شبات به خاطر خواستن من
میخوای که بی خیال بشی بی خیال داشتن من

نباید اینجوری میشد خوب میدونم مقصرم
حالا که اینجوری میخوای میذارم از پیشت میرم

میرم و بی خیال میشم هرچند که سخته میدونم
اما دیگه شرمنده ام از این که پیشت بمونم

شعله عشقت رو دیگه تو سینه خاموش میکنم
میسوزم و تموم میشم تورو فراموش میکنم!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com