صفر مطلق!

از سـاعـت خـونـه،از خـواب سـنـگـیـنـش

از لـحـن گـیـتـارم،از بـغـض غـمـگـیـنـش

از فـصـل سـردی کـه،تـوی نـگـاهـت بود

یـا حـس تـلـخـی کـه،تـو عمق آهـت بود

بـایـد مـی فـهـمـیـدم ایـن لـحظه نزدیکه

ایـن لـحـظـه کـه قـدِ،صـد قـرنِ تـاریـکـه

 

منهای من میشی،تا صفر مـطـلق شم

تـا خـارج از جـوِ،عشقت مـعـلق شم

 

ساکت تو دستاته،دسـتـم رو دستگیره

در وا بشه قلبم،از غـصـه مـی مـیـره

عـطـر کـی راهـت رو،ایـن جـور عوض کرده؟

احـسـاسـت هـر لـحـظـه،دور کی می گرده؟

از ایـن دل عـاشـق تـر،چشم تـو چی دیده؟

مـن کـه نـفـس هـامـم،عطر تـو رو می ده

از عـشـق لـبـریــزم،حـسـم رو مـی دونــی

مـی دونـی و بـازم بــا مـن نـمـی مـونـــی

 

منهای من میشی،تـا صفر مـطـلق شـم

تـا خـارج از جـوِ،عشقت مـعـلق شـم

 

ساکت تو دستاته،دسـتـم رو دستگیره

در وا بشه قلبم،از غـصـه مـی مـیـره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: