حسّ رفتن

تقدیم به قلب خسته ی فرهاد این دوران
به دوست و برادر عزیزم دکتر مهدی داداشی
حسّ رفتن

شب سرد زمستون و هوای هجرت و پرواز
تو و حسی پر از رفتن، من و این بغض بی آواز

شبی منحوس و بی روزن، شبی از غصهّ ها سرشار
تو و شوری پر از دوری، من و تکرار این زنهار

برای تو سفرکردن، شده آمال بی پایان
برای من بدون تو، همه دنیا شده زندان

برای تو سفر مثل ِ، حقیقت گشتن رویاست
به فکر من نباش ای گل، دلم اندازه ی دریاست

بیا این شونهَ رُ با خود نگه دار،
برای لحظه های تلخ هق هق
بذار باور کنم که شونه ی من،
شده مرهم برای قلب عاشق

شب بی رحم و بی انصاف، تو قلبت سایه افکنده
تو وُ بوی کباب داغ، من و قلبی که در بنده

شب سردی که بی تردید، تو رُ درگیر خود کرده
تو و درگیری و تردید، دلم دریایی از درده

تو درگیر هوایی خوش، تو درگیر سر و سامان
منم فرهاد این دوران، منم قربونی هجران

تو درگیر شبی هستی، که شب رُ رو سیاه کرده
بیا این قلب باور کن، بذار تا عشق برگرده

بیا این شونهَ رُ با خود نگه دار،
برای لحظه های تلخ هق هق
بذار باور کنم که شونه ی من،
شده مرهم برای قلب عاشق

مسعود داشی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: