کودک تنهایی من

هرشب کابوس می بینم با غصه از خواب می پرم
رفیق شدم با سایه ها دوست قدیم پنجرَم
هرشب میخوام ستاره مو تو آسمونت ببینم
توآسمون پولکیت عمریه من دربه درم

ماهرخ شبهای سیاه غصه داره با دیدنم
ازاین همه دلتنگیام از اون همه رنجیدنم
کودک تنهایی من دستاشو رنگی می کنه
میخواد که طرحی بزنه به دامن و به پیرهنم

می خواد به پیرهن سیام یه رنگ آبی بزنه
افسوس که اون نمیدونه این امر غیر ممکنه
رنگاشدن نقش زمین،رنگی نمونده کودکم
اون چشمای خوشگلش و،به رنگ گریه می زنه

من چشامو تر می کنم به رنگ چشمای سیاش
پیرهن آبی می پوشم مجبورم این بار به هواش
کودک تنهایی من خیره به چشمای منه
چقد شبیه من شده بغض غریب اون نگاش

اون منو رنگی می کشه،کنار حوض وپنجرَم
برام شکوفه می کشه با گلای نیلوفرَم
اون چندتا ماهی میذاره تو حوض نقاشی من
پروانه ها رو می کشه پربزنن دوروبرم

اما اینو نمیدونه من اهل دنیا نیستم
تارک خوشبختی شدم؛ماهی دریا نیستم

با گلا کاری ندارم،اسیر این دنیا منم
یکی بیاد بهش بگه این همه زیبا نیستم

پاک کن منو از دفترت،ازبرگه های باورت
بذار که زیبا بمونن اون گلای نیلوفرت
خطی بکش بخاطرَم اون یاد خاطرات من
میخوام اهورایی بشه اون دفتر معطرت

از این نویسنده بیشتر بخوانید: