هجوم بی کسی

توو اون غروب سردی که به رنگ دلواپسی بود
سرت رو زانو وُ تنت داغ تب بی کسی بود

خواستم که با یه بغض سنگین از پیشت عبور کنم
اما نشد که بی خیال فرارُ جفتُ جور کنم

چلهْ زمستون بود و دستام تو جیبیم یخ زده بود
فکر تو اما از هجوم بی کسی یخ زده بود

یه وقت دیدم باد اومد و سوزششُ ریخت به تنت
نفرت زردی مث مار پیچید و آویخت به تنت

توو پله های پر عبور مترو هی لگد شدی
با همه حتی با خدای آدما تو بد شدی

روزنامه ی زیر بساط کوچیکت مچاله شد
ضربه ی مشت تو فقط به زانوهات حواله شد

غمزده بود آسمون خسته و داغون چشات
فحشای آبدار میشدن معنیِ بارون نگات

اونشب و تا صبح با خودم غصه هاتو زار میزدم
آتیش اون نگاهتو به قلب نیزار میزدم

از اون به بعد ندیدمت اما جاتو پُر میدیدم
چند تا دیگه قد خودت بچه ی دل پُر میدیدم

چلهْ زمستون بود و دستام تو جیبیم یخ زده بود
فکر تو اما از هجوم بی کسی یخ زده بود

از این نویسنده بیشتر بخوانید: