مخمل عشق

مداد عشقو بردار بکش تو نقش لبخند
رو صورت اسیری که زخمیه تو این بند

بندی که از تبار غربت و جنس غصه س
واژه به واژه تلخ و تعبیر شوم قصه س

راهی واسه فرار نیست باید اسیر بمونم
تنها و بی نشونه از عشق تو بخونم

بخونم و بمونم تنها میون این بند
رو صورتم بمونه حسرت نقش لبخند

برس به داد زخمی راه گریز نداره
همدم بغض و گریه س پاییز بی بهاره

هدیه بده به دستاش مخمل ناب عشقو
پاک کن تو از وجودش این نانوشته مشقو

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com