قفس

من به بوی قفس عادت کردم

نگو حرفامو نمی فهمیدی

واسه افسوس نگاهت زوده

تو هنوز چیزی ازم نشنیدی

دیگه وقتش شده که نشون

بدم زیر این نقاب سنگی یه زنه

یه زن از دیار بغض بی کسی

پر آرزوی بارون شدنه

یه شکست خورده که مطمئن شده

دستای تو واسه اون یه مرحمه

پاشو دستامو بگیر رها بشیم

وقت اتمام همیشه ی غمه

تو فقط صدام بزن صدای تو

توی این قفس امید شادیه

مثه حس ناب یک پرنده که

همه آرزوش همین آزادیه

باورم کن باورم کن باورم کن

باید این طلسم کهنه وا بشه

باید این روح اسیر غم زده

با اشاره ی نگات رها بشه

عکس تو دریچه شد تو این قفس

رو تن میله ی زشت آهنی

میشه زنجیر اسارتو برید

وقتی باورم بشه تو با منی

۸۷/۱۱/۳

از این نویسنده بیشتر بخوانید: