ارابه های صنعت


..به..نام..خدا…

در این ارابه ی صنعت

ببین احساس خاموشه

همه دلتنگ یک فریاد

دلم دلتنگ آغوشه

ببین احساس می لرزه

در این سرمای پوشالی

تمدن بارور گشته

ولی انصاف تو خالی

مسافر بی سفر گشته

در این آزاد راه مرگ

درخت عشق پرخاره

بدون یک گلو بی برگ

ملخهای شرورت را

ببین در کودتای شب

به آفت می کشن جان را

در این زندان پر از تب

پس از انسان می ماند

جهان از رفتنش دیگر

ببین هشداراحسان را

که گشته بی تن و بی سر

ببین صنعت چه می تازه

به روی باور دلها

ببین دلتنگیامونو

در این دیجوری شبها

نوشته ی رشادعقیلی

بهار۱۳۹۱

www.reshadaghili.blogfa.com

از این نویسنده بیشتر بخوانید: