تک درخت

یه درخت خشک و تنها
توو یه دشت دور بودم
برگی رو تنم نمونده
من با غصه جور بودم

خسته و بی کس و تنها
کسی هم صحبت من نیست
هیشکی غیرِ باد پاییز
همدم غربت من نیست

اما بعد از این همه سال
تازه عادت کرده بودم
چشمامو رو غصه بستم
دل به تنهایی سپردم

اما یک روز بهاری
ای پرنده تو رسیدی
خلوت منو شکستی
پرده ی غمو دریدی

تو یه حس سبز بودی
با من از عاشقی گفتی
رو تن خسته و خشکم
واسه موندن لونه ساختی

زندگی دوباره برگشت
با صدای خوندن تو
پر شد از برگ و شکوفه
تن من با بودن تو

توی لحظه های با تو
شدم از عشق تو لبریز
ولی اون روزا گذشتن
رسیدیم به فصل پاییز

یار کهنه ی من اومد
باد پاییزی تن سرد
ولی از روی حسادت
زد و لونه رو خراب کرد

توام تا خونتو دیدی
از رو شاخه پرکشیدی
رفتی گم شدی توو ابرا
تک درختتو ندیدی

حالا بی تو خشک و بی روح
پوچ و گنگ(ه) بودن من
دیگه امیدی ندارم
پرم از حس شکستن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: