معراج

شبهای تنهای من ، شکل نماز تو شده

سجاده و بستر و من، پر از نیاز تو شده

بی عطر روسریت اینجا، شبیه خونه ی ما نیست

ولی بازم همین خونه ، مثل هیچ جای دنیا نیست

 

نشستم توی تاریکی ، ولی چشماتو می بینم

برای دیدنت هر صبح، کنار باغچه می شینم

سرم رو بالشت هر شب، نگاهت نور می بخشید

منو تو مست یک اغوش، خدا هم با تو می خندید

مگه چند اسمون رفتی؟ معراج بسه بیا خونه

که هنوزم جانمازت، همین جا روی زمینه

 

همیشه تو رو میبینم، اما باید باورش کرد

هنوز بدون لالایی، خوابش نمی بره این مرد

از طلوعم تا غروبت، رنج دنیا رو کشیدی

مادرم دعات گرفته ، مرگ بچتو ندیدی

 

تقدیم به پدرم در سوگ مادرش

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: