قله

میزنم بدون وحشت
به دل ترس و سیاهی
اگه حتی که مسیرم
داره میره اشتباهی
نمیخوام اینجا بمونم
یکنواختی منو کشته
واسم این سمت جهانم
وسعتش قد یه مشته
کوله بارمو میبندم
دل به طوفان تو میدم
برق و از چشام ببین و
تو بگو چه پر امیدم
من از این دره میترسم
هدفم به سمت قله است
مرز اینجا رو ندیدی
میخوره تهش به بن بست
بیا و همسفرم شو
تا که تاریکی بمیره
تا من و تو با هم هستیم
فکرمون جایی نمیره
میگذره لحظه به لحظه
ساعتام چه نا امیده
من از این پنجره خستم
بوی زندانا رو میده
توی این دره ندیدم
چیزی جز دشت و چمنزار
رو به روم بود هر دقیقه
پر پَستی بود و تکرار
دل و میسپارم به جاده
تو طلوع صبح فردا
میخوام آفتاب رو ببینم
روی سقف کوه هر جا

از این نویسنده بیشتر بخوانید: