گلایه

گلایه…
تقاص چیرو پس میدم
که اینجوری زمینگیرم
خدا با دست خالی من
با یه دنیایی درگیرم
یه غفلت از سر تقصیر
منو ازسایه ها ترسوند
شدم مثه یه شمعی که
توحسرتها دلو سوزوند
شبیهم به یه زندونی
همه روزامو میشمارم
من اونقدرتو خودم بودم
که از ازادی بیذارم
اگه حرفام گلایه شد
خودم تسلیم انکارم
یه پایانه پر از خنده
به این قصه بدهکارم
تاوقتی که صدای شهر
شده باغصه هاهمدست
نمیشه به سکوت شب
به این اسونیا دلبست
یه روز اخرهمین جاده
میشه از بودنم خسته
جلو رفتن بدون عشق
مثه موندن توبنبسته

از این نویسنده بیشتر بخوانید: