ته مونده ی قهوه

دیگه اشکام نمیباره روو ته مونده ی این قهوه

ببین حرفای اسمت رو که از پستوی دل مهوه

دیگه عشقو نمیبینم توو اون لبخند رویایی

یه لحظه با تو بودن رو نمیدم من به تنهایی

بگو حتی یه قطره اشک دیگه گریه ام نمیگیره

بدون این قلبه من سنگه دیگه بی تو نمیمیره

واسه با تو بودن عشقم نمیشه واسم انگیزه

دلم اززجر این نفرت چه بی اندازه لبریزه

دوباره قهوه میریزم رو ته مونده ی این فنجون

میگن نوشیدنی خوبه واسه رهایی از زندون

ازاین زندون بیداری ازاین زندون ذهن من

واسه خاموشی عشقت یه امشب رو منوبشکن

بگو دوسم نداری تو خلاصم کن ازاین تردید

ازاین زندون شکی که دلم از میله هاش ترسید

توشاید عاشقم باشی ولی من لایقت نیستم

نکن گریه نکن ناله حریف هق هقت نیستم


از این نویسنده بیشتر بخوانید: