آلزایمر

رسیدم من به یه جایی که دیگه
خودم هم باورم نمیشه اصلا
دیگه دور و وری و آشنا هیچ
خودم رو هم نمیشناسم فعلا

رسیدم جایی که همه گذشته ام
فقط درد داره میخاد بمیره
همه خاطره هام ذوق ذوق میکنن
کاش عاشق میشد آلزایمر بگیره

یه دفعه با خودم حرف میزنم
قاتی کردم،پس دعا هام چیکارن؟
انقد عجیب غریب شدم که مثل
خدا همه میخان تنهام بزارن

رسیدم جایی که هیشکی نمونده
برام انگار چیزی درد نداره
دیگه تو این روزا سِرِ سِر شدم
دلم میخاد بهم مرگ بگه آره

شبیه جغد تنهایی شدم که
روزا میخابه و شبا بیداره
فقط منتظرم یه روزی اینجا
یکی از تو برام خبر بیاره

عزیزم جغد شومت دیگه خسته اس
از این له شدنای پره تکرار
از این خسته شدن توو هرلحظه
از این عشقتو مشروب وسیگار

از این نویسنده بیشتر بخوانید: