اسیر اشک

از این دردای پی در پی
فنا کردن دل آسونه
اسیرِ اشکِ لبریزم
دلم شادی نمی خونه
سحرگه دیده ها بازو
به تعریفِ شقایق ها
هوایِ دلپذیری نیست
نه دریا جُسته قایق ها
نبارید اشکِ گریانم
به روی خنده ی لب ها
فقط نم نم زده بر رخ
نتابیده نفس در جا
نه خواب روشنی دیده
نه طاقت داشته دریا
تکبر در دلش جاریست
به رویا خواند ابرا را
دل آزرده شدم ناگه
یه شک دارم که پنهونه
شب و روزم به غم زندون
دل آرامش نمی دونه
وفا گم گشته از صحنه
جفا پیداست دررویش
مرا سر بسته گم گشته
غریبی خواند در کویش
به دردای تو وابستم
شدی لیلی و من مجنون
به صحرا ره زده قلبم
از این محرابِ تو بیرون
بمون دنیا همین رنگه
خیانت در تنت جاریست
نمی ارزد به سختی ها
که هر گل مستِ هر خاریست
جاسم ثعلبی ۱۹/۰۲/۱۳۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

609
۲۵