وصال

دوخته چشمای سیاشوبه دورا به ته دشتا
عاشق دخترنور,پسرقشنگ سرما
همه ی رویاش همینه تودست آفتاب بخوابه
دستای نوازش نور روی شونه هاش بتابه
توی خواب و رویا هرشب خورشیدُبغل می گیره
اماتعبیر بشه این خواب طفلکی عاشق می میره
زمین,بی رحم,کوچه دست پاهاشُ می بنده
وقتی که خورشید میادو زیر لب به اون می خنده

حالا خاموشه هیاهو،کسی این دور وبرا نیس
خورشیدم وسط کوچه س خبرازبچه ی مانیس!

ذره ذره ی وجودش توی این گرم دقایق
پرکشیده سوی خورشید آدم ِبرفی ِ  عاشق

از این نویسنده بیشتر بخوانید: