من و بارون

بازم من و صدای نم نم خیس بارون
همدم شدیم میون اتاق بی دل و جون

گلومو بغض گرفته ندارن اشکی چشمام
حرف منه نگاهم زندونی ان نفس هام

یادم میاد همون روز ، روز جدایی ما
بارون میبارید و رفت من موندم اینجا تنها

تموم خاطراتم میگذرن از خیالم
میگذرن و میگن که محکومِ به زوالم

همیشه خواستن اون بوده فقط گناهم
گناهی که به جرمش تو زندون سیاهم

چراغ خونه من خاموش شد و نموندش
تموم عمر من رو آتیش زد و سوزوندش

تو آتیشی میسوزم که بارونم باهاشه
بارونی که میگفتش باید بره نباشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com