قصه پرنده

 

یه پرنده که دلش گرفته بود

یه پرنده که میخواست گریه کنه

تو قفس به انتظار بود که یه روز

طعم آزادی رو تجربه کنه

غم صداشُ تو گلو بریده بود

اما هیچ کی غُصه هاشو نمیدید

هر کسی که گرم دیدنش میشُد

ظاهرِ قشنگُ نازشو میدید

یه روزی پرنده تو خواب میبینه

که داره تو آسمون بال میزنه

توی خواب با همه پرنده ها

میرِهُ به قلبِ ابرا میزنه

توی خوابش نه قفس بود نه سکوت

نه نگاه وحشیِ آدمکا

نه نشستن کنج تنهاییو غَم

مُردنِ بی ثمرِ ثانیه ها

وقتی از خواب پا میشه میبینه باز

میون یه حجم آهن اسیره

بدجوری دلش میگیره طفلکی

با همون عقدِه کهنه میمیره

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

808
۹