سکوت شب

چشمانت را باز کن تا دوباره متولدّ شوم.
سکوت شب

عروس قصهّ های من، تو خواب نازی تو چرا؟
به قیل و قال تو چشام، دل نمی بازی توچرا؟

بس دیگه عروس خانم، سپیده از راه رسیده!
حکایت شب سیاه، به روسیاهی کشیده!

بلند شوُ از تو خواب ناز، چلِگیس قصهّ های من!
فرهادِ کوه کنَت منم، ریشه مُ با تیشه نزن!

عروسک گیسو طلا،
بانوی ناب قیمتی
بیا وُ پشت پا بزن،
به این سکوت لعنتی

آهای عسلترین غزل، شیرین قصهّ های دور!
بلند شوُ تا جون بگیره، این دل سرد و سوت و کور!

بلند شوُ از تو خواب ناز، تنهائیامُ چاره کن!
با زنگ ناز خنده هات، سکوت شب رُ پاره کن!

حکایت شب سیاه، به روسیاهی کشیده!
بس دیگه عروس خانم، سپیده از راه رسیده!

عروسک گیسو طلا،
بانوی ناب قیمتی
بیا وُ پشت پا بزن،
به این سکوت لعنتی

مسعود داشی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: