گولّه های برف

داره برگ درختا ناپدید می شه

دیگه سرما داره کم کم شدید می شه

همین روزاس موهای زمینم

مثه موهای من سفید می شه

 

داره تاریک می شه رنگ ابرا

الان باد شمالی می رسه از راه

هوا هر لحظه با من سردتر می شه

می خوام برفی بشم آخر این ماه

 

لذت یه جرعه قصه

زیر یه کرسیه چوبی

خاطرات شب چله

چه زمستونای خوبی

 

صبح یک روز قدیمی

زدم از پنجره بیرون

کاج توی باغچه می گفت

که شروع شده زمستون

 

زمستون با تموم سادگیهاش

به من آرامش دنیا رو می ده

اگه دنیا بهارُ دوس داره

گمونم که زمستونُ ندیده

 

وقتی گولّه های برف شلیک می شه

مسیر قصه ها تاریک می شه

عجیبه قلب آدما انگار

تو این روزا به هم نزدیک می شه

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: