خیانت

خودت می دونی در خوابم ، چشای ِ من که بیداره
تنم بر تخت پیچیده ، دل و جونم شد آواره
کشیدی دفتر عشقت ، درونِ جای تاریکی
نفهمیدی که بیدارم ، دلم رنجید و نزدیکی
توی سنگینی خوابم ، شنیدم حرفِ دردت رو
تو بوسیدی و من مُردم ، دریدم حسِ عشقت رو
به لبخندی به من گفتی ، شدم بازیِ تکراری
برو دست از سرم بردار ، بدونِ بحث و اصراری
درونِ کلبه ی دردم ، زدی با تیشه ی قهرت
فنا شد لحظه های من ، به پای ریشه ی صبرت
خیانت کردی و قلبم ، شکستی و ترک دادی
مرا در واژه ات کُشتی ، خدای من چه فریادی؟

جاسم ثعلبی ( حسّانی ) ۱۸/۰۲/۱۳۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

713
۲۹