منو با خودت ببر

منو با خودت ببر تا یه سرزمین دور

تا یه جا که گم بشیم میون دستای نور

منو با خودت ببر به ناکجا آبادی

که نباشه اونجا حرفی از احساس غرور

منو با خودت ببر اینجا جای ما نیست

واسه صبح فردا خورشیدی تو راه نیست

منو با خودت ببر واسه زخم دل ما

توی دستای طبیباش دیگه هیچ مرحمی نیست

منو با خودت ببر حرفای من یه عالمه

ولی گوش شنوا واسه دردودل کمه

منو با خودت ببر تو خودت خوب می دونی

شونه واسه گریه کردن چقدر اینجا کمه

منو با خودت ببر به بوی اب و خاک و چوب

به یه جا که مردمش مهربون باشن و خوب

منو با خودت ببر  دیگه فرقی نداره

اینجا فکر ادماش که چه بد باشه چه خوب

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: