اولین ترانه

تو رو می بینم از اون دور، توی انتهای این شهر

توی این هوای مسموم، تو بامن، من با خودم قهر

توی اون خونه ی تردید، که رسیده به یه مشت ابر

تو مساوی با سکوتی، من ولی می بازم از صبر

متنفرم از این که، توی فاصله اسیری

مث صبحای خیابون، تلخی و دوری و دیری

واسه یک بار، مث یک خواب، برس از نهایت شب

منو تکثیر کن رو لبهات، و رها کن منو با تب

توی متن تلخ کافه، حل میشم میون فنجون

صندلی خالی تو، چنتا میله، مث زندون

جَرَیان داری تو رگهام، توی وضعیت قرمز

منو بردی توی تردید، که همیشه؟ یا که هرگز

می دونم آخر بازی، ای دل ساده و مفلوک

میگذره از من و این شهر، روی خط کشی مشکوک

میرسه سکانس آخر، تو پیاده رو، همین جا

من و تو رد میشیم از هم، مث دو آدم تنها…

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: