گلهای سنگی

این چه سرنوشتیه که به اون دچار شده م
چی بوده گناه من که واسه ش به دار شده م

زخم تازیا نه ، زندگی رو قلبمه
مرهم زخم دلم قطره های اشکمه

کسی نیست به من بگه لحظه ها چه رنگی ان
تلف شده ن خاطره ها گلای قصه سنگی ان

تاریک و سرد زندگیم تنها تو فکر رفتنم
از این همه رنج و عذاب بریدن و گسستنم

به حرمت مهربونی کاری بکن خدای من
تنها تویی که میشناسی بغض توی صدای من

تنها تویی که میبینی شب گریه های تلخمو
آروم آروم باریدنِ قطره به قطره اشکمو

خسته شده م نمیتونم آخر این جاده کجاست
جاده ای که گلای اون سنگی و بی عطر خداست؟!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com