بهشت در تاریکی

تو این تاریکی مطلق دیدنت با حس دیگه است
نوازشهای دست تو صمیمی تر از همیشه است

برق چشمای بی رنگت انگاری از یک ستاره است
گرمِ لبای بی حرفت واسم تولد دوباره است

همجوشی تن های ما وقتی که هسته ای میشه
خورشید پیش حرارتش یخچالِ خسته ای میشه

روون میشه رو تن من افسانه ی رود عسل
درختا هم که موهاتن درست مثل اون مَثَل

فواره های جیوه ای که می بارن روی تنت
با وزش بادِ مرطوب سُر می خورن رو بدنت

از پشت شیشه های مغز گاهی زل میزنی بمن
فکر می کنی نقاشیم تصویرِ ذهنیِ یه تن

زمان از دست تو داره معنا شو از دست میده
مثل یارای غار کهف  عمری توی غار خوابیده

 شاید که باید تا ابد تنها تو این غار بمونیم
خدا فکر کرده تاوانِ ما بیرون بهشت اونیم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: