قصه

بخواب امشب برات یه قصه دارم

میخوام برات بگم از روز و حالم

ببند چشماتو این قصه رو بشنو

شاید فردا نباشم پهلوی تو

یکی بود و نبود نداره قصه م

فقط باید بگم که پرِ غصه م

یه روز یکی اومد تو روزگارم

اومد گفت که بهت علاقه دارم

یه لحظه قلب من از طپش ایستاد

شدم لبریز از عشقی که بهم داد

شب و روزم شد و براش میمردم

باهاش حرف میزدم هر لحظه هر دم

تموم زندگیم اون بود و عشقش

محبت رو میدیدم از تو چشمش

وقتی نگام میکرد براش میمردم

همه غصه هارو از یاد میبردم

اره عزیز من آخر قصه ست

بزار برات بگم که رفتم از دست

آخه اون بی وفا یهو ولم کرد

یهو من و گذاشت تو غصه و درد

اصلاً نگفت چرا تنهام میزاره

حتی بهم نگفت دوستم نداره

فقط رفت نه کلامی نه نگاهی

نمیدونه چه سخته چشم براهی

دیگه بخواب که این قصه تموم شد

فقط بدون که عمر من حروم شد

 

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

692
۱۴