نیمکت سوخته

*ترانه ای که تو اون روزایی نوشتم که مدسه ابتدایی پیرانشهر آتش گرفت*

صدای خنده ها چی شد؟ سوال نیمکت سوخته

غمی روزای این شهرو به تاری شبا دوخته

فقط رنگ سیاه روی ، در و دیوارها مونده

صدای خنده ها چی شد؟ شاید تو شعله جا مونده

یه نصفه تخته ی مشکی هنوزم روی دیواره

میگن از تلخی اون روز، یه دریا خاطره داره

میگن بدجوری دلتنگه واسه بوی خوش گلها

یه تیکه چوبه، با این حال ، دلش پر از همه دنیا

یادش میاد که یه روزی ، کلاس یه باغچه ی پر بود

گلا پرپر شدن ای کاش همه اینا تصور بود

چقد خوب بود هنوز میشد همون شادی رو اینجا دید

زمونه طبق معمولش گلای روزگارو چید

یکی تو شعله ها سوختو ، یکی از شاخه افتاده

صدای خنده ها رفتو چیزی که مونده، فریاده

یه ناله از سر افسوس که واسه چی گلا مردن ؟

طراوت داشتن یک روز ، ولی خوب دیگه پژمردن

چقد خوب بود هنوز میشد همون شادی رو اینجا دید

زمونه طبق معمولش گلای روزگارو چید

حالا یه تخته ی نصفه ، با چند تا نیمکت سوخته

یه باغبون که چشماشو ، به جای خالیا دوخته

برای همکلاسی ها هنوزم باورش سخته

لباس مردم شهرم شده همرنگ اون تخته

لباس مردم شهرم شده همرنگ اون تخته

صدای خنده ها چی شد، سوال من سوال تو

خدافظ، تا دو روز دیگه ، شروع شه قصمون از نو . . .

آرش پیرانی ( پادشاه دردها)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: