دروغه لیلی و مجنون

دروغه لیلی و مجنون

 

تو بارونی و من صحرا

اسیرِ دستِ تقدیرم

همش کابوس میبینم

که میمیرم که میمیرم

شن و باد و سراب وخاک

 شدن مهمونِ هر روزم

شبا با ماه تنهامو

تو روز از نور میسوزم

نه پای رفتنی دارم

 نه امیدی به فرداها

نه میباری به امیدم

نه میگریی به این صحرا

برو بارونِ آدمها

 شو و جاریِ جوباشون

نمیبینی نمیخوانت؟

که میرن زیرچتراشون

کویر اینجا نشسته با

یه دنیا حسرتِ بارون

اینا رو کی درس کرده؟

 دروغه لیلی و مجنون

دیکه انگار لیلی ها

 پیِ عشقِ دروغینن

نه نقاشیِ عاشق رو

نه عاشق رو نمیبینن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: