پرنده ی غریب

یه پرنده ی غریب
که فقط یه دونه بود

واسه داشتن یه جفت
روز وشب بی خونه بود

همه جا سفر میرفت
پی هر خبر میرفت

واسه پیداکردنش
تاخود خطر میرفت

لای چوب و اره ها
بین گرگ و بره ها

عشقشو صدا میزد
توی دشت و دره ها

یه روز اومد سوی آب
وقتی رسید روی آب

واسه اولین دفه
خودشو دید توی آب

میگفت این جفت منه
داره لبخند میزنه

میدونم که تا ابد
دل ازم نمی کنه

زیر آب اسیر شده
تشنه ی کویر شده

اونو در میارم و
نمیگم که دیر شده

خودشو که دید تو آب
یهویی پرید توآب

همه چی خراب شد و
کسیو ندید تو آب

تازه فهمید که چیه
اون که تو آبه کیه

به خودش تو آب میگفت
این فقط یه بازیه

اسم تو برای من
مثل قاب خالیه

جفت من تو قصه هاست…
عشق من خیالیه…

اولین ترانه ی منه که کامل تونستم بی حواسپرتی بذارمش….

از این نویسنده بیشتر بخوانید: