برزخ

 

دلت پیش کی گیر کرده که سرده این همه با من

 

که از قلب تو این روزا یه دنیا فاصله س تا من

 

 

 

کجا جا مونده احساست؟ کی دورت کرده از عشقم؟

 

کی این دلشوره ی تلخو دوباره کرده سرمشقم؟

 

 

 

همین جور پیش بری عمرم سرِ یک روز تموم میشه

 

می میره قلبم از بس که شب و روز توی آتیشه

 

 

 

خلاصم کن از این برزخ،از این سرگیجه ی ممتد

 

تموم لحظه هامو این بلاتکلیفی آتیش زد

 

 

 

 سکوتت یعنی معلومه باید دل کند از این قصه

 

یعنی اینکه به احساسم نشون میدی دیگه بسه!

 


 

تو از بس سردی این خونه به سردیِ زمستونه

 

واست این روزا دل کندن مثِ آب خوردن آسونه

 

 

 

تموم کن این زمستون و که دارم منجمد میشم

 

دارم کم کم به مرگ عشق تو قلبا معتقد میشم

 

 

 

ندارم دیگه اصراری که با من همنفس باشی

 

نفس هات بوی غم میدن،نمیخوام تو قفس باشی

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: