نه سوالی..! نه جوابی..؟!

خط به خط ترانه می گم

قصه های تازه می گم

من از اون روزای با تو

این جدایی قصه می گم .

از جدایی یعنی مردن

بی تو از زمانه خوندن

خوندن از روزای ابری

دل می گیره مثل مردن .

مثل یک قناری از درد

مثل یک فصل بهاری

بودن برگای سبز و

قهطی بوی بهاری .

وقت رفتن ، فکر رفتن

بی تحمل دل بریدن

بی هدف نفس کشیدن

منتظر به راه نشستن

منتظر به راه اونکه

تو می دونی نرسیدن .

آخر قصه چی میشه

سرنوشت ، نگو نمیشه

آخرین تیر دلم رو

تو نگو جدایی میشه .

 

تو سوال بی جوابی ؟!

پر شور و حس و حالی

تو حالا بگو  چی می گی

نه سوالی! نه جوابی؟!

پای عهدش موندنی نسیت

حرف لبهاش خوندنی نیست

با گذشته  پس سالها

خوب می دونم موندنی نیست.

خوب میدونم توی قلبش

یادی از من ، بودنی نیست

حتی یکبار واسه حسم ،

احترامی خواستنی نیست.

ای که از نسل ترحم

یاد گار روز رفته

گفته باشم تا بدونی

این تحمل موندنی نیست .

 

>> حسین خزایی <<

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

984
۴۱