…….

نمیبینی اسیر رنگ چشماتم
چرا چشماتو رو من میبندی
تو اوج گریه های من عاشق
تو رفتی با غریبه داری میخندی

یه روزی جای تو توو قلب من بود
حالا قلبم شده یه قلب متروک
آره تو راست میگی حتی تو قصه
نمیرسن به هم عاشق و معشوق

توو اون روزا که اومدی سراغم
پیچید عطر تو توو فضای خونه
حالا رفتی نمیبینی که اینجا
فقط من موندم و شب گریه های عاشقونه

توو اون روزا که دستات مال من بود
میون ما نبود مانع و دیوار
حالا رفتی نمیبینی که اینجا
با گریه میکشم یک نخ سیگار

بگو به من چی دیدی توی چشماش
که رفتی با غریبه بی بهونه
نمیدونم،نمیفهمم چه جوری
تو رو به سمت چشماش میکشونه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: