کابوس

 

دیشب دوباره سرزده،باز اومدی تو خواب من،

 

تا رنگ رؤیارو بده

 

خوابم شبیه موج مست،رو ساحل تنم نشست،

 

تا بوی دریارو بده

 

 

من مبتلای تو شدم،طاعون عشق منو گرفت،

 

شعرم دوباره جون گرفت

 

اما یهو رفتی و باز،من موندمو کابوس و شب،

 

گل واژه هامو خون گرفت

 

 

مثل یه دیونه شدم،معتاد بوی تن تو،

 

به هر دری سر میزدم

 

مثل پرنده تو قفس،محتاج یک خیز بلند،

 

دور خودم پر میزدم

 

 

احساسی از جنس جنون،دنیامو با خودش کشوند،

 

تا مرز این دیونگی

 

مثل یه برج پیرمو،تو دست باد شبزده،

 

تسلیم این ویرونگی

 

 

من توی وهمم ملتهب،مغلوب جنگی تن به تن،

 

با سایه های بی نشون

 

زخمیو در حال سقوط،میگفتم اسمی زیر لب،

 

بی سرپناه و بی امون

 

 

یک لحظه از دنیای دور،اومد صدایی آشنا،

 

اسم منو میگفت و من

 

دنبال یک راه فرار،از کنج این سلول سرد،

 

از دخمۀ بی تو شدن

 

 

تا اینکه خوابم ته کشید،تو مرز بیداری و خواب،

 

دیدم که تو پیش منی

 

لیوان آبی دست تو،با چهره ای مبهوت و گیج،

 

داری به من زل میزنی

 

 

آغوش تو رؤیا شدو،من غرق این احساس خوب،

 

بی ترسی از تنهاییام

 

گفتم که تو عشق منی،یک لحظه بی تو مرگمه،

 

حتی تو کابوس شبام

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

514
۹