(خود بینی)

(خود بینی)

چشامو بستم و گریم گرفته.نمی دونی چقد غمگین و زارم

یه شعری میگم و رد میشم امشب.چه حال خوبی واسه گریه دارم

نه میشه بغض من پنهون شه از تو،نه راهی مونده که از تو جداشم

دارم میرم که دیگه غم نبینی.میرم تا دست به دامن خدا شم

بزار چشمات به آینه خیره باشه. تو از خودبینیات خسته نمیشی

دلم میسوزه یک عمر با تو بودم. به این امید که تو وابسته میشی

تو این مدت تو اصلا حس نکردی.سرت رو شونه ی من جا گرفته

قسم خوردم که چشماتو ببوسم.ولی خودبینی چشماتو گرفته

تا فهمیدی که میخوام با تو باشم.خودت رو واسه ی قلبم گرفتی

به تو هر چی بگم حرفت همونه.چه ختمی واسه ی عشقم گرفتی

لب دریا تو جنگل با تو بودم. ولی من رو کنارت حس نکردی

میرم شاید که من رو باورت شه.تو من رو ساده ول کردی،نکردی؟

(حمیدرضا زرگران پور)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: