پیرمرد جن زده

روبروم نشسته بود،پیرمرد جن زده
با چشای خونی و صورتی پهن زده
دوتا دندون دراز،روی لبهاش پرِ کف
شپش و کرم کثیف،روی کلش صف به صف..
روبروم نشسته بود یه هیولای بزرگ
دیو زشت قصه ها،توی چشماش دوتا گرگ…
بوی تند بدنش منو دیوونه میکرد
وقتی توی آینه موهامو شونه میکرد…
پیرمرد جن زده ،خودمم توی خودم
از خودم میترسم از وقتی عاشقت شدم..

از این نویسنده بیشتر بخوانید: